دل دیوانه ی رند جهانسوز چو شب آید نخواهد در پیش روز
نمیدانم چه تقدیر و قضایی است دلم را با دل شب آشنایی است
نوای سینه و نای گلویم برآرد از دل شب های وهویم
همین نای است کو دارد حکایت نماید از جدایی ها شکایت
زبس معشوق شیرین و غیور است دل بیچاره نزدیک است و دور است
کمال وصل و مهجوری عجیب است مرعین قرب را دوری غریب است
چو نالی خواهم از دردم بنالم معاذالله که ار خواهم ببالم
چو روی خور فرو شد از کرانه دل دیوانه ام گیرد بهانه
چو بیند شب پره آید به پرواز نماید ناله شبگیرش آغاز
که در شب شب پره پرواز دارد ز پروازم چه چیزی باز دارد
بود آن مرغ دل بی بال و بی پر که شب خو کرده با بالین وبستر
دلی کو بلبل گلزار یار است شب او خوشتر از صبح بهار است
به شب مرغ حق است و نطق حق حق چو می بیند جمال حسن مطلق
salam
khoda ghovvat
sheresh kheily ghashang
By: madjid on September 20, 2007
at 12:55 pm
باده فروشا سر خم باز كن نغمه مستانه در آواز كن
چند بمانيم خمار و خراب در هوس رويت و بوي و شراب
ياد آن زماني كه اين مثنوي را خدمتشان خواندم و لبخند مليحشان؛ روحم را پرواز داد.
By: حسن زارع on September 20, 2007
at 10:06 pm