بیشتر عرفا و حکمای الهی نفس ناطقه و روح انسانی را موجودی می دانند آسمانی و ملکوتی که از عالم بالا تنزل نموده و به این بدن عنصری تعلق یافته است. بر خلاف جمعی از آنان که صدر المتالهین نیز از آن جمله است که روح آدمی را از رویدادهای عالم طبیعت می دانند و در حرکت جوهری از ماده به معنی و از جسمانیت به روحانیت تبدیل می شود که در اصطلاح می گویند روح جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء است بر خلاف دسته اول که می گویند روح روحانیه الحدوث است. از طرفداران این عقیده ابن سینا، حافظ و عارف رومی است. ابن سینا در قصیده معروف عینیه اش که به زبان عربی است می گوید:
کبوتری بس عزیز و ارجمند از جایگاهی بالا ووالا بر تو فرود آمد. با آن که گشاده روی و بی پرده روی نمود از چشم ارباب نظر مستور ماند. گرچه دولت وصالش با کراهت او و علی رغم میل باطنیش برای تو دست داد ولی خود پس از وصل با تو انس گرفت و بر هجران و فراقت نالان گشت. نخست از مجاورت این فضای تیره رنگ، عار و ننگ داشت و به جز با فضای عالم نورانی خود انس نداشت لیکن پس از آن که با کراهت خاطر به هوای این ویرانه بال گشود چنان با این خراب آباد بی آب و گیاه انس گرفت که به گمانم عهدهای دیرین که با یاران خود داشت فراموش کرد و منازلی که تاب فراقش را نداشت از خاطر ببرد ….
و حافظ می گوید
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
و مولانا گوید
جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خار بن چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا بال ها تن زده اندر زمین چنگال ها
حال چه گفته صدر المتالهین درست باشد چه گفته ابن سینا و حافظ و مولانا ، آدم در طول زندگیش دنبال این است که یا اون کبوتر رو که هست دوباره پرواز بده یا این که روحش کبوتری بشه که پرواز می کنه. اگه همه دنیا رو به شکل تجلی اسماء جمالیه و جلالیه خداوند ببینیم گاهی با جمالش و گاهی با جلالش حال می کنیم. گاهی گریه و زاری و انابه می کنیم و گاهی هم از پرواز یک پرنده آن چنان به وجد می آییم که بدوم تا ته دشت بروم تا سرکوه. به قول شیخ اجل سعدی
که دریا و هامون و کوه وفلک بنی آدم و دیو و جن و ملک
همه هر چه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند


